تبليغاتX
« هستی عشق »
 اندکی مرا دوست بدار ولی طولانی
بسم الله العشق

غروب شد،کودکی گریست غریب،محو شد صدای گریه اش میان هیاهوی آدمها،خدا را که دید عاشق شد،خندید،سالها سخت کشید،جوان شد،درس ها آموخت و دلسوخته ای که باز می گشت ازسر و نگاهی که نشانه گرفته بود این روزها را جدایی را خنده ها را دردها را  و درد عاشقی زیباست من از فاصله تنهایی بیزارم ،من، بیتابم ، مثل تو

قفسی گرد من است تنگتر از تنهایی ، تلخ چون این فاصله ها، به بند میکشد احساس مرا ، اشک در چشم، بغضی سنگین در گلو، سخت میفشارد این قفس مرا و سفر آغاز میشود آنگونه که من میخواهم  سفری سخت که آغاز و پایانش  فاصله است فاصله ای که هر لحظه مرا در خود میشکند و منی که هر  لحظه تو را تمنا میکنم منی که کودکم ، کوچکم  و از احساس لبریز و تا آسمان و تو صد قدم دارم ، خسته از این فاصله ها و بهار نزدیک

پ ن:

1. من سالها دل به جاده ای سپرده بودم عاشقانه و غریب ، چون کودکی از پی سراب، وقتی تو آمدی تشنه شدم، تشنه عشقت،تشنه عاشق تو شدن و تو برای من اوج آسمانی انتهای زمین و من به خود هزاران بار می بالم

2. و لحظه های پر درد، روزهایم تو را عاشقانه فریاد میزنند و گویی دیگر پاسخی نیست جز تنهایی و همیشه دوستت خواهم داشت

کودکی متولد شد آبی و یاس چون تو

شب میشود ، شب تولد من

بسم رب الحسین

23 ساله شدم

JOJO23

نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1388/08/02 | موضوع: دل نوشته ها
 زخمی

تا شب دوام نمی آورم

در تاریکی و سایه ، تنهایی مرا می آزارد

با چشمانی بسته تو از کنار من می روی ، تو آرمیده ای و من تا صبح منتظر

سایه های مبهمی را می بینم از تو خواهش می کنم

به فرشته ها بگویی مرا در اتاقم تنها بگذارند

روزهای غم انگیز چه بسیار روزها تنها در سایه ها و من امشب خواهم رفت

چشمانم چون شمع پر فروغی می درخشد ، دوستانم برایم گریه نکنید که مزارم نور باران است

به خانه باز می گردم جانم به لب رسیده است ، در سرزمین سایه ها تنها به خواب می روم

۰۰:۰۰ AM

 پ.ن: عاشق این شعرم آخرش فهمیدم  این شعر چی میخواد بگه

          هر آدمی برای خودش شان و غرور داره

          آدم زخمی میشه ، بهش توهین میشه

          اما آدم همه ی اینا رو می تونه تحمل کنه تا لحظه آخر 

          اما وقتی آدم پشت سر هم بد میاره       

          بهتره آدم قید این دنیا رو بزنه... و بره اما با غرور!

زخمی

نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1388/07/25 | موضوع: دل نوشته ها
 کمی تا قسمتی ابری

کمی تا قسمتی ابری هوای روزگارش شد
دلش آشفته تر از آن نگاه بی گناهش شد
در این دنیا که انسان ها بلا نسبت چو حیوانند
تمام هستی اش دایم فدای مهربانش شد
لبانش پاک می خندد میان مهلت گریه
همین دیوانه بازی ها شکار از لحظه هایش شد
اگر عشق است و بیتابیست برای هم تو است و او
همین جمله برای لحظه ای ناگه دلیل ناله هایش شد

شاعر: پریا

نوشته شده توسط SAEED در پنجشنبه 1388/07/02 | موضوع: شــعر
 رابین هود!

:۱۲ AM

کمی استراحت،کمی درازکشیدن وقلت زدن،به گذشته فکرکردن،به آینده اندیشیدن،حالموجاآورد.وقتی فکرش رومیکنم که خیلی کارادارم که بایدانجامشون بدم،خیلی برنامه هادارم که آرزوی رسیدن بهشون خواب وخوراک روازم گرفته...

اینارو گفتم یاد"تراکتور"افتادم.تراکتوربدون خستگی کارمیکنه.عجب جون سختیه.من هم یک تراکتورم.تامنو میبینن یاد کارهاشون میفتن.البته خودم یه کلاه خوشگل واسه ی احترام به خودم روسراین کلمه میکشم ومیگم" رابین هود" !

"دیشب دوستم میپرسید که چراسریال جومونگ رونگاه میکنم؟بهش گفتم:ازتوکلش خیلی خوشم میاد!!! درهیچ حالتی شکایت نمیکنه.وتوکلش روهم ازدست نمیده.امپراطوردریارودوست داشتم چون درهرحال اعتمادبه نفسش روازدست نمیدادواین یکی هم همیشه متوکله. خوب چیزی یادم اومد.من همیشه بزرگترین خیرزندگیم این بوده که توکل واعتمادبه نفسم روازدست ندادم. حالاهم میخوام بیشتربه این نعمت فکرکنم ومتوسل بشم خدایاکمکم کن...

پ . ن

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

 چند روزی هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست

 گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1388/06/21 | موضوع: دل نوشته ها
 تنهایی

00:02 AM

این شعرو از یه وب پیدا کردم دارم بدون اجازه مینویسمش آخه میخوام تو بخونیش اگه صاحب این متن اومد و اینو دید ببخشه که بدون اجازه نوشتمش راستش دلم میخواست امشب برات اینجا کلی بنویسم ولی روم نشد آخه با کاری که کردم چطوری ... آه ... دوست داشتم بودی میزدی دم گوشم اینطوری شاید میتونستم خودمو ببخشم ... و باز سعید خوابش نمیاد اتاقم خیلی گرمه تاریکم هست و افتخاریم داره برام میخونه و ماه از پشت پنجرم تا حالا برام اینقدر دیدنی نبوده ... همه اینا دل تنگیمو تشدید می کنه اما اینجور دل تنگی رو دوست دارم انگار که دارم چوب کارامو میخورم

                                                                     

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است

نوشته شده توسط SAEED در سه شنبه 1388/04/23 | موضوع: دل نوشته ها
 باتلاق دلتنگی

گدای عشق

ساعت ۴ صبح

بی خوابی زده به سرم

ساعت ۶ باید از خونه بزنم بیرون (کنکور88)

میدونی چه مرگمه ؟ حس میکنم گیر افتادم بین یه سری خاطرات مزخرف !

امشب دلم گرفته ... همینجوری ... الکی

خودمم نمیدونم چه مرگمه و دلم چی می خواد...

فقط میدونم هر یه ثانیه ای که از زمان امشب می گذره بیشتر توی این باتلاق دلتنگی فرو میرم

همه زندگی ۲۲ سال گذشته ام توی مخم به صف شدن دارن جلوی چشمام رژه میرن

حس میکنم یه چیزی یه جایی یه نقطه ایی توی این زندگیه کوفتی کمه....نمیدونم چیه

فقط میدونم اون یه تیکه پازل زندگیمه که جاش خالیه و امشب خوابو از چشمام گرفته

انگار همیشه شبام تا دم دمای صبح  وقت دلتنگیه ...

شب زنده داری رو دوست دارم حتی با دلتنگیاش ...

نوشته شده توسط SAEED در جمعه 1388/04/05 | موضوع: دل نوشته ها
 دردت بجونم

 


دارم دق میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم
دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم همش فکر توام همش بی قرارم
دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای دوچشات
دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتیو هنوز خیالت با منه
بدونه تو کجا برم کنار کی بشینم تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم
تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده به کی بگم یکم نازم کنه که بهم نخنده
بدونه تو با کی حرف بزنم دردت بجونم تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم
به جونه چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم

نوشته شده توسط SAEED در جمعه 1388/03/15 | موضوع: دل نوشته ها
 ناگفته (مرحوم قیصر امین پور)

نه کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز وهیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز وهر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد  این شعرتازه را هم "ناگفته" می گذارم تا روزگار بو نبرد... گفتم که...  "کاری به کار عشق ندارم"

نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1387/11/19 | موضوع: شــعر
 روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكی می شد كه جونمو هديه بدم برای تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه های جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون
به جای شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چی غم و غصه داری يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای ياس وميخک
بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بی قرار و کوچک
.: فقط می خوان بهت بگن :.

تولدت مبارک

نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1387/09/16 | موضوع: دل نوشته ها
 ای خدای گنهكاران
یا اله العاصین
حضرت موسی در كوه طور در مناجات خود عرض كرد: یا اله العارفین (ای خدای عارفان)
جواب آمد لبیك (یعنی ندای تو را پذیرفتم) سپس عرض ‍ كرد: یا اله المطیعین (ای خدا اطاعت كنندگان) جواب شنید لبیك، سپس ‍ عرض كرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهكاران)، این دفعه سه بار شنید لبیك،لبیک؛ لبیك . موسی عرض كرد: حكمتش چیست كه این دفعه سه بار شنیدم كه فرمودی لبیك، به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیكوكاران به كار نیك خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند، ولی گنهكاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه كسی پناه ببرند.
نوشته شده توسط SAEED در شنبه 1387/09/09 | موضوع: دل نوشته ها